لحظه‌نویسی‌های روزانهٔ ذهن شلوغ من

البته مرتب و شسته‌رفته

سلام
اولویت اول من نوشتن است؛ نه وبلاگ‌نویسی!
البته نوشتن وسیله است و هدف غرق‌شدن در خداست.
صمیمانه مشتاق نقد‌های شما هستم.

آخرین نظرات
  • ۱۴ مرداد ۹۷، ۲۰:۴۲ - خانم جولی لیپن
    چه سالی؟
  • ۲۲ تیر ۹۷، ۱۵:۳۷ - ی دختر دهه هشتادیツ
    :'(

۷ مطلب با موضوع «لحظه‌نویسی‌های کف خیابان» ثبت شده است

به نقل از استاد کاراتهٔ بنده:

همیشه وقتی کف خیابان راه می‌روی، چشم‌هایت جلوتر از خودت راه بروند.


رعایت همین نکته یعنی استادشدن در دفاع‌شخصی!


آخر کلاس هم این را گفتند:

وقتی مجبور می‌شوی از کنار خیابان عبور کنی، سمتی را انتخاب کن که ماشین و موتور از روبه‌روی تو در حال گذر باشند‌.


محمدباقر قنبری نصرآبادی

۶:۵۷ صبح

۲۰تیر۱۳۹۵

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۵ ، ۰۷:۰۴
محمدباقر قنبری نصرآبادی

شما هم تا حالا به لامپ‌های فسفری‌رنگ دقت کردید؟ در سرویس‌های بهداشتی، به خصوص در پارک‌ها بسیار استفاده می‌شوند.


این لامپ‌ها در کل با اعصاب و روان بازی می‌کنند. هم روشن هست هم نیست.


به خصوص بازتاب نور این لامپ‌ها روی سنگ و سرامیک و کاشی اصلاً تحمل‌کردنی نیست.


می‌گویند به صرفه‌تر هستند و صدمه‌نزدنشان به محیط زیست یکی از مزایای این نوع لامپ‌هاست. حتی طول عمرشان مثال‌زدنی است.


خیلی در لامپ تخصص ندارم و تمام این ویژگی‌ها را فقط شنیده‌ام‌‌‌.


دوستی دارم که خواندن و نوشتن بلد نیست؛ اما از لحاظ فنی و تجربی غولی است برای خودش.‌


می‌گفت که دوستان اهل عمل زیر نور این لامپ‌ها نمی‌توانند عملیات انجام بدهند.


چه دلیل قانع‌کننده‌ای بود!

به نظرم شاید رگ دست یا اصلاً خود مواد را نمی‌توانند ببینند.


شاید هم هر چه بزنند تا بخواهند بروند بیرون، همه‌اش می‌پرد!

شاید هم نمی‌توانند زیر نور این لامپ کیف کنند.


محمدباقر قنبری نصرآبادی

۱:۲۶ بامداد

۱۸تیر۱۳۹۵

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۵ ، ۰۲:۱۹
محمدباقر قنبری نصرآبادی

سکانس اول:

تمدن را دیدم

خودش بود

در اتوبوس

اصلاً فرصت نداشت

که پیرزنی سوار اتوبوس شود!


سکانس دوم:

گفته بودم که تمدن را دیدم؟

دوباره دیدمش

در اتوبوس

این بار دست بچه‌ای لای در ماند!


سکانس سوم:

باز هم تمدن

باز هم اتوبوس

باز هم ایستگاه

باز هم سرعت

این بار خودم به دنبالش می‌دویدم!



محمدباقر قنبری نصرآبادی

۱:۴۱ بامداد

۱۴تیر۱۳۹۵

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۱:۵۱
محمدباقر قنبری نصرآبادی

نشسته بودم در ماشین دوستم.

از دانشگاه برمی‌گشتیم.

ماشین‌های دور و بر و مغازه‌ها و مردم را می‌دیدم.

در فکر بودم.

ضبط ماشین روشن بود؛ ولی صداش خیلی کم بود.

فقط می‌شد شنید که آهنگی در حال پخش است.

نه آهنگ نه خواننده هیچ‌کدام شنیده نمی‌شد.

همین‌طور که در فکر بودم، توجهم رفت سمت ماشین کناری.

هم مرد و هم زن در حال خندیدن بودند و مدام با هم گفت‌و‌گو می‌کردند.

آره هم خنده و هم گفت‌و‌گو طبیعی بود!

از ما سبقت گرفتند؛ ولی پشت چهارراه رسیدیم بهشون.

همچنان خنده بود و مدام گفت‌و‌گو.

کنارشان توقف کردیم.

از همان ابتدا داشتند بحث می‌کردند؛ اما با زبانشان!

با هم اختلاف داشتند. اختلافی در حد بمب و در حال منفجر‌شدن.

بگذریم! کارشان را پسندیدم.

در خیابان بودند و در ماشین.

جلو دید مردم.

مرد عصبانیتش را با فریادزدن و ابروهای گره کرده نشان نداد.

مشت بر سر زن نزد.

زن درِ ماشین را باز نکرد.

عجز و لابه نکرد. دستش را طرف فرمان ماشین نبرد.

جالب‌تر بچه‌ها بودند. تظاهر می‌کردند سرشان در کتاب است.


محمدباقر قنبری نصرآبادی

۳:۴۸ ظهر

۵تیر۱۳۹۵

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۵ ، ۱۵:۵۳
محمدباقر قنبری نصرآبادی

ناراحتم

از اینکه در اتوبوس بودم و

کنار مردم

در خیابان بودم و

در تعامل با ایشان

ولی دریغ از سلام‌کردن

یا حتی

تحویل‌دادن لبخندی خشک

و خالی

موقع تلاقی نگاه‌ها

نگرانم

نکند دارم استاد دانشگاه می‌شوم

و هیئت‌علمی

یا مدیر محترم فلان ادارهٔ محترم

شاید هم وزارت در انتظار من است

خدایا از توأم

و به تو برمی‌گردم


محمدباقر قنبری نصرآبادی

۷:۲۰ عصر

۴تیر۱۳۹۵

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۵ ، ۰۳:۴۲
محمدباقر قنبری نصرآبادی

در خیابان بودم

مردی سلام کرد

و پرسید

ساعت چند است

حاضر شدم

دست چند کیلوئی‌ام را بیارم بالا

و با انگشتانم

ساعت دو را نشان بدهم

اما با زبانم نگویم

ساعت دو است.

حتی برای تأکید

در جوابش

که پرسید دو؟

سر شش کیلوئی‌ام را

چندین بار تکان دادم.

تازه هنوز ساعت دو نشده بود!

شاید در شأن من نبود

که جواب سلام را

با لبخندی خشک بدهم

و بگویم ده دقیقه مانده به دو!


محمدباقر قنبری نصرآبادی

۷:۳۱ شب

۴تیر۱۳۹۵

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۵ ، ۰۳:۳۷
محمدباقر قنبری نصرآبادی

دلم به حالش می‌سوخت

آخر می‌بالید به همسرش

و زیبایی ذاتی و هویدای او

عیب آنجا بود که به نمایشش گذاشته بود

نگاه‌ها بی‌امان و مجاز

برای عموم!

تنها یک‌بار عشوه‌اش را نظاره کردند

آنگاه هزار بار در ذهنشان

مشغول مجامعت با همسرش


محمدباقر قنبری نصرآبادی

۸:۵۰ شب

۵اسفند۱۳۹۲

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۰۸
محمدباقر قنبری نصرآبادی