لحظه‌نویسی‌های روزانهٔ ذهن شلوغ من

البته مرتب و شسته‌رفته

سلام
اولویت اول من نوشتن است؛ نه وبلاگ‌نویسی!
البته نوشتن وسیله است و هدف غرق‌شدن در خداست.
صمیمانه مشتاق نقد‌های شما هستم.

آخرین نظرات
  • ۱۴ مرداد ۹۷، ۲۰:۴۲ - خانم جولی لیپن
    چه سالی؟
  • ۲۲ تیر ۹۷، ۱۵:۳۷ - ی دختر دهه هشتادیツ
    :'(

_ هی ریک!

_ چیه؟

_ خودت رو آماده کن. هم‌نوعامون دارن میان سروقتمون.

_ یعنی چی؟

_ ما مثل اونا فکر نمی‌کنیم، پس محکومیم به مرگ!

_ اگه مثل اونا فکر کنیم چی؟

_ باز هم می‌کشنمون؛ چون از اونا نیستیم.

_ حالا چکار کنیم؟

_ کمین می‌کنیم.

_ چرا؟

_ چون از اونا نیستیم.


محمدباقر قنبری نصرآبادی

سه‌شنبه ۱۸:۲۸

۱۶مرداد۱۳۹۷

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۱۵ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۴۷
محمدباقر قنبری نصرآبادی

_ پس آخر دنیا این شکلی بود. خیلی هم بد نیست!

_ چه شکلی؟

_ آسمون هنوز سر جاشه و داریم نفس می‌کشیم.


محمدباقر قنبری نصرآبادی

دوشنبه ۱۹:۵۱

۱۵مرداد۱۳۹۷


۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۵۲
محمدباقر قنبری نصرآبادی

روزی که با مامانم و بابام رفتیم بستنی بخوریم، نمی‌دانستم فقر هم دنبالمان می‌آید. بستنی‌ام که افتاد اول کتکش را خوردم و بعد حسرتش را. مامانم جلوی مغازه‌دار بغضش را می‌خورد و بابام غصه‌ام را.


محمدباقر قنبری نصرآبادی

جمعه ۷:۵۲

۲۲تیر۱۳۹۷


۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۷ ، ۱۵:۲۰
محمدباقر قنبری نصرآبادی

هِی، تو داری مقاومت می‌کنی؛ پس سرت را بگیر بالا!


عذرخواهم. اما یاد حاج‌احمد متوسلیان که می‌افتم، سرم را می‌گیرم پایین.


ادامه‌نوشت

ما برای «انسان‌» دور هم جمع شده‌ایم.

امام‌موسی صدر


محمدباقر قنبری نصرآبادی

شنبه ۱۹:۲۱

۱۶تیر۱۳۹۷

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۷ ، ۱۹:۲۸
محمدباقر قنبری نصرآبادی

یکی از شخصیت‌های داستانم التماس می‌کرد که مجبورش نکنم به خودافشایی‌. درمانده و گریان از من خواست اسمش را روی کاغذ هم نیاورم. آخر دلش نمی‌خواست پرستو را از دست دهد. پرستو را از کجا می‌شناخت؟! نمی‌دانم.


فقط این را می‌دانم استاد داستان‌نویسی‌مان می‌گفت سانسور ممنوع. بگذار پرستو همه چیز را بفهمد!


دوستم گفت: «اصلاً چرا پرستو؟ چرا رؤیا نه. پرستو که رفتنی است.» دوست دیگرم گفت: «رؤیا هم که دست‌نیافتنی است!»


پس دست‌کم تا اینجا، استاد و دو تا از دوستانم شاهد بودند که من در این حادثه بی‌تقصیر بودم. فقط ناشکیب بودم و نخواستم پرستو را به کافه‌های خیابان وصال بکشانم و رؤیا را نشان کنم.


محمدباقر قنبری نصرآبادی

جمعه ۱۴:۱۱

۱۵تیر۱۳۹۷

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۷ ، ۱۴:۱۶
محمدباقر قنبری نصرآبادی