لحظه‌نویسی‌های روزانهٔ ذهن شلوغ من

البته مرتب و شسته‌رفته

سلام
اولویت اول من نوشتن است؛ نه وبلاگ‌نویسی!
البته نوشتن وسیله است و هدف غرق‌شدن در خداست.
صمیمانه مشتاق نقد‌های شما هستم.

آخرین نظرات
  • ۲۱ مهر ۹۷، ۱۴:۱۵ - سجاد عبدی
  • ۱۴ مرداد ۹۷، ۲۰:۴۲ - خانم جولی لیپن
    چه سالی؟
  • ۲۲ تیر ۹۷، ۱۵:۳۷ - ی دختر دهه هشتادیツ
    :'(

۱۹ مطلب با موضوع «لحظه‌نویسی‌های طنز!» ثبت شده است

«معاون عربی‌افریقاییِ ایران»

که در اخبار می‌گویند کیست؟


معاونی دو رگه که هم عرب است و هم افریقایی ولی برای ایران کار می‌کند

یا

معاون امور ایران در کشورهای عربی و افریقایی

یا

معاون ایران در امور کشورهای عربی و افریقایی

یا

معاون امور ایران و حقوق بشر در مسائل موجود در کشورهای عربی و افریقایی

یا‌

معاون...


خلاصه می‌خواستم بگویم فشرده‌گویی این دردسرها را هم دارد!

حالا خودتان عنوان صحیح برای این معاون عربی‌افریقایی ایران پیدا کنید!


محمدباقر قنبری نصرآبادی

۲:۴۸ بامداد

۱۹تیر۱۳۹۵

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۵ ، ۱۲:۵۲
محمدباقر قنبری نصرآبادی

معنی این جمله را شما بگویید!

این پسر گل به جای باباش گوسفندها را برده به چرا.


البته گوینده نیتش پاک بوده. می‌خواسته بگه:

این پسر گل برای کمک به باباش، گوسفندها را برده به چرا.


مراقب این‌گونه گفتن‌ها و نوشتن‌ها باشیم.


محمدباقر قنبری نصرآبادی

۲:۳۴ بامداد

۱۸تیر۱۳۹۵

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۵ ، ۰۲:۳۹
محمدباقر قنبری نصرآبادی

امروز برادرم یک واژهٔ جدید ساخت!

follow ever a

بر وزن آلوئه‌ورا

یعنی دنبال‌کنندگان همیشگی

follow + ever + a

حتماً می‌پرسی این «a»  چی است دیگر؟

علامت جمع فارسی در محاوره.


محمدباقر قنبری نصرآبادی

۶:۲۴ عصر

۱۱تیر۱۳۹۵

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۵ ، ۱۸:۲۸
محمدباقر قنبری نصرآبادی

در استفاده از این واژه‌ها مراقب باشید. من که هر وقت بخواهم ادایشان کنم همان لحظه باید مکث کنم ببینم سوتی نداده باشم!

اما واژه‌هایی که ذکر خیرشان گذشت:

رایانه و یارانه

پروتستان و پروستات

صنعت توریسم و تروریسم

نجابت و جنابت

حنیف و نحیف

همین الان هم دارم می‌خوانمشان...


محمدباقر قنبری نصرآبادی

۵:۲۷ عصر

۱۱تیر۱۳۹۵

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۵ ، ۱۷:۳۴
محمدباقر قنبری نصرآبادی

مهربانی

زیبایی

دست‌و‌دلبازی

پولداری

با اصل‌و‌نسبی

خانواده‌داری

یک مشکل خیلی کوچک

فقط مال من نیستی!


محمدباقر قنبری نصرآبادی

۳:۲۰ ظهر

۱۰تیر۱۳۹۵

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۵ ، ۱۵:۲۶
محمدباقر قنبری نصرآبادی

یک عمر نگران منقرض‌شدن پلنگ ایرانی و انواع گونه‌های دیگر حیوانی بودیم.

از امروز باید نگران منقرض‌شدن گونه‌ای از انسان‌ها باشیم.


پی‌نوشت:

۱. محیط‌بانان شرافتمند در حال انقراض هستند!

۲. اشاره به شهادت محیط‌بانان به دست قاچاقچیان.


محمدباقر قنبری نصرآبادی

۵:۲۴ عصر

۹تیر۱۳۹۵

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۵ ، ۱۷:۲۸
محمدباقر قنبری نصرآبادی

چقدر خوب!

غربی‌ها این همه زحمت می‌کشند

تا «مسئولیت سنگین انسان‌بودن» را

از دوش ما

بردارند

چقدر بد!

ما

به جای تشکر

جفتک تحویلشان می‌دهیم.


پی‌نوشت:

از این واضح‌تر نمی‌شد طعنه زد به غرب.


محمدباقر قنبری نصرآبادی

۱۰:۰۱ شب

۷تیر۱۳۹۵

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۵ ، ۲۲:۱۰
محمدباقر قنبری نصرآبادی

شاهد: من ندیدم این مسلمانِ تروریست

کسی را ترور کند

اما هر تروری

زیر سر این مسلمانِ تروریست

است

همه می‌دانیم

مسلمانان تروریست‌اند


محمدباقر قنبری نصرآبادی

۵:۰۰ عصر

۷تیر۱۳۹۵

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۵ ، ۱۹:۲۱
محمدباقر قنبری نصرآبادی

می‌دانم باور نمی‌کنی

خودم هم

باور نمی‌کنم

ما مسلمان‌ها آزادیم

اصلاً همهٔ ما آزادیم

آزادیم بردهٔ بی‌چون‌‌و‌چرایشان شویم

آزادیم همدیگر را بکشیم

آزادیم نوکرشان شویم

آزادیم بی‌هویت بشویم

آزادیم خودمان، خودمان را تحویل بدهیم

آزادیم دستگیر شویم

آزادیم زندانی شویم

آزادیم تفتیش شویم

آزادیم دادگاه برویم

آزادیم محکوم شویم

آزادیم اعدام شویم!

آری

هم بیشتر از این‌ها آزادیم

هم بیشتر از این آزادی نداریم!


محمدباقر قنبری نصرآبادی

۱:۲۰ ظهر

۷تیر۱۳۹۵

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۵ ، ۱۳:۲۷
محمدباقر قنبری نصرآبادی

قرار بود یکی از روزهای ماه رمضان را به دوستام افطاری بدهم.

زنگ زدم به دوستم بپرسم بچه‌ها چند نفرند.

گفت که چهل نفر.


گفتم جوجه و کباب می‌گیرم با دورچین مفصل. خورش‌ماست و ژله هم کنارش.

به اضافهٔ سالاد ماکارانی و نوشابه با کلی مخلّفات دیگه.


خداحافظی کردم باهاش‌ و زنگ زدم رستوران.

چند دقیقه‌ای گذشت دوستم زنگ زد و گفت که چندتا دیگه از بچه‌های پاکار و باحال قدیمی را پیدا کرده.


گفتم چه خوب! چند نفر می‌شوند کلاً؟

گفت هفتاد و شش نفر.

گفتم باشه. قدمشون روی چشم.


زنگ زدم رستوران گفتم دورچین و سالاد ماکارانی و خورش‌ماست را حذف کنید.

باز چند دقیقه بعدش زنگ زد و گفت که چون مهمونی در باغ است با خانم بچه‌هاشون میان.

گفتم باغش خیلی بزرگ نیست؛ اما حالا بگو چند نفرند تا یه کاریش بکنیم!


گفت‌ صبر کن یه جمعی بزنم.

تا اومدم بگم باشه، گفت صد و سی و چهار نفر.

گفتم باشه. طوری نیست.

قطع کردم و زود زنگ زدم رستوران گفتم فقط برنج و کباب می‌خواهم.


زود لباس‌هام را پوشیدم و رفتم سبزی بخرم. فقط ریحون خریدم و بردم خانهٔ خاله‌ام. مامانم هم اونجا بود. دادم به مامانم و گفتم که تا یک ساعت قبل افطار میام می‌برم.


دوغ هم دو تا بیست لیتری خریدم. پونه هم گرفتم تا وقتی رفتیم باغ بریزم داخل قابلمه.

دم مغازهٔ شیرینی‌فروشی بودم برای خرید زولبیا و بامیه که گوشیم زنگ خورد.


دوستم بود. گفت کجایی؟ چرا تلفنت را جواب نمی‌دی؟ گفتم اگه دو نفر دیگه را بخوای اضافه کنی، کبابت می‌شه خورش لپه! اونم می‌ریزم روی برنج.


کلی خندید گفت نه بابا. خواستم بگم در راه بیا دنبالم تا کمک دستت باشم!


محمدباقر قنبری نصرآبادی

۱۰:۹ شب

۳تیر۱۳۹۵

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۵ ، ۲۲:۱۱
محمدباقر قنبری نصرآبادی