لحظه‌نویسی‌های روزانهٔ ذهن شلوغ من

البته مرتب و شسته‌رفته

سلام
اولویت اول من نوشتن است؛ نه وبلاگ‌نویسی!
البته نوشتن وسیله است و هدف غرق‌شدن در خداست.
صمیمانه مشتاق نقد‌های شما هستم.

آخرین نظرات
  • ۲۱ مهر ۹۷، ۱۴:۱۵ - سجاد عبدی
  • ۱۴ مرداد ۹۷، ۲۰:۴۲ - خانم جولی لیپن
    چه سالی؟
  • ۲۲ تیر ۹۷، ۱۵:۳۷ - ی دختر دهه هشتادیツ
    :'(

۶۴ مطلب با موضوع «شاید مرحلهٔ دومِ دست به قلم شدنم! :: چرندنوشت» ثبت شده است

- می‌شه کیفِت رو بگردم؟

- انتخاب دیگه‌ای هم دارم؟

- نه!


محمدباقر قنبری نصرآبادی

یکشنبه ۰۶:۴۵

۱۳آبان۱۳۹۷

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۷ ، ۰۶:۵۲
محمدباقر قنبری نصرآبادی

- می‌گه ما قسمتِ هم نیستیم!

- می‌گم حالا که سریال شدیم، قسمتِ هم نیستیم؟

- می‌گه توهم زدیا!

- می‌گم اصلاً فیلم‌نامه‌ش خوب نبود.

- می‌گه بدو برو پولمون رو پس بگیر.

- می‌گم دل خوشی داریا.

- می‌گه با تو آره.

- می‌گم عطفِ سریال همین جاست.

- می‌گه سریال کجا بود؟

- می‌گم می‌خوای سر کارم بذاری؟

- می‌گه همینه که هست. اصلاً ما قسمتِ هم نیستیم.

- می‌گم غلط کردم. صبر کن برم پولمون رو پس بگیرم.

- می‌گه مگه برای سریال هم سینما هست؟

- می‌گم تو بمون فقط. پس‌گرفتن پول با من.


محمدباقر قنبری نصرآبادی

جمعه ۲۳:۲۱

۲۷مهر۱۳۹۷

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۷ ، ۲۳:۲۷
محمدباقر قنبری نصرآبادی

- آقای قوه‌قضائیه چرا دکتـ...

- مگه قوه‌قضائیه آقائه؟

- خب خانم قوه‌قضائیه چرا دکتر عبـ...

- صبر کن ببینم! به قوه‌قضائیه توهین می‌کنی؟

- نه به خدا! اولش درخواست داشتم. نمی‌دونم چی شد رسید به دعوا؛ اون هم دعوای جنسیتی. آخرش هم انگار داره ناموسی می‌شه!

ببخشید بی‌خوابتون کردم.


ادامه‌نوشت

فرق است میان بی‌خواب‌ترین با بیدارترین.


محمدباقر قنبری نصرآبادی

جمعه ۱۹:۱۷

۲۷مهر۱۳۹۷

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۷ ، ۱۹:۱۹
محمدباقر قنبری نصرآبادی

رفته بودیم خانهٔ دوستم برای چشم‌روشنی دخترکوچولوی نازش.

دوستم، بابای بچه درآمد گفت: «قربون پَک‌وپوز بچه‌م بشم.»

خانمش گفت: «مگه حیوونه؟ درست قربون‌صدقه برو!»

دوستم گفت: «خو قربون دَک‌ودَن دخترم بشم.»

خانمش گفت: «می‌شه اصلاً قربون بچه نری!»

دوستم گفت: «لب‌ولوچه چی؟»

خلاصه این بگومگوها عصرمان را ساخت.


محمدباقر قنبری نصرآبادی

دوشنبه ۱۶:۴۶

۲۳مهر۱۳۹۷

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۷ ، ۱۶:۴۹
محمدباقر قنبری نصرآبادی

_ ارث بابامه. می‌خوام بسوزونمش.

_ آی آقا‌، ارث بابات رو من می‌خوام.

_ تو چه کاره‌ای؟

_ ارث‌باباخور مردم.


اندر گفت‌وگوی من و دوستم در مترو و طنازی مردم در این وانفسا


محمدباقر قنبری نصرآبادی

یکشنبه ۱۳:۳۷

۲۲مهر۱۳۹۷

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۲۲ مهر ۹۷ ، ۱۳:۳۹
محمدباقر قنبری نصرآبادی

می‌گم نمی‌گم عشقم که بگی چه زود شدم عشقت؛

اما عشقم عاشقتم!

می‌گه عجب...


محمدباقر قنبری نصرآبادی

یکشنبه ۰۰:۱۹

۲۲مهر۱۳۹۷

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۷ ، ۰۰:۲۱
محمدباقر قنبری نصرآبادی

می‌گه نصف‌شبه شد.

می‌گم خب!

می‌گه نمی‌خوای بخوابیم؟

می‌گم تازه سرظهر امریکاست.

چیزی نمی‌گه.

منم گوشی‌ رو قطع می‌کنم و می‌خوابیم.


محمدباقر قنبری نصرآبادی

شنبه ۲۳:۵۲

۲۱مهر۱۳۹۷

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۷ ، ۲۳:۵۳
محمدباقر قنبری نصرآبادی

می‌تونم امروز بروم سر کار و بهش فکر نکنم.

می‌تونمم فقط بروم سر کار.

ادامه‌نوشت

البته کو کوزه‌گر و کوزه‌خر و کوزه‌فروش؟


محمدباقر قنبری نصرآبادی

شنبه ۱۳:۴۵

۲۱مهر۱۳۹۷

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۷ ، ۱۳:۴۶
محمدباقر قنبری نصرآبادی

این از

رؤیا

و

آرزو

که دست‌نیافتنی‌اند.

این هم از

پرستو

که مهیای رفتن است!


محمدباقر قنبری نصرآبادی

سه‌شنبه ۰۲:۰۶

۱۰مهر۱۳۹۷

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۷ ، ۰۲:۰۷
محمدباقر قنبری نصرآبادی

دخترک دست‌فروش به هر عابری که از کنارش رد می‌شد یا به هر ماشینی که جلوی پایش و پشت چراغ می‌ایستاد، التماس می‌کرد که برادرش را به بیمارستان ببرند. چشمان نیمه‌باز پسربچه و نگاهش به مُشتش و جعبهٔ آدامس‌ها...

یکی از ده‌ها عابر خیابان انقلاب، جلو آمد و دستش را دراز کرد و خواست کاسه‌ای سوپ به دخترک بدهد.

دخترک بهتش زده بود. مرد گفت: «با این حال، این تمام کاری است که می‌توانم بکنم... .»


محمدباقر قنبری نصرآبادی

سه‌شنبه ۰۱:۴۷

۱۰مهر۱۳۹۷



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۷ ، ۰۱:۴۷
محمدباقر قنبری نصرآبادی