لحظه‌نویسی‌های روزانهٔ ذهن شلوغ من

البته مرتب و شسته‌رفته

سلام
اولویت اول من نوشتن است؛ نه وبلاگ‌نویسی!
البته نوشتن وسیله است و هدف غرق‌شدن در خداست.
صمیمانه مشتاق نقد‌های شما هستم.

آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲۱ مهر ۹۷، ۱۴:۱۵ - سجاد عبدی
  • ۱۴ مرداد ۹۷، ۲۰:۴۲ - خانم جولی لیپن
    چه سالی؟
  • ۲۲ تیر ۹۷، ۱۵:۳۷ - ی دختر دهه هشتادیツ
    :'(

۵۹ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

به دخترعموی پنج‌ساله‌ام گفتم: های که من در عروسی پدرومادرت بودم و تو نبودی!


باورش نمی‌شد تا اینکه عکس کوچکی‌های خودم را نشانش دادم، آن‌هم در اتاقی که بعدها اتاقش شده بود و ما را راه نمی‌داد. برایش زبان هم درآوردم.


اصلاً حواسم نبود که بزرگ و کوچک فامیل دارند ما دوتا را نگاه می‌کنند. وقتی متوجه نگاهشان شدم که این دختر عمویِ ما چنان زد زیر گریه که همگان گفتند آخر کار خودت را کردی؟ یعنی که چرا صدای بچه‌ را درآوردم.


نتیجهٔ اخلاقی اینکه با این کارِ امروزم از الگوشدن برای بچه‌های فامیل بازماندم.


محمدباقر قنبری نصرآبادی

۱۹:۵۸

۳۰آبان۱۳۹۶

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۶ ، ۲۰:۱۳
محمدباقر قنبری نصرآبادی

تا می‌توانی دربارهٔ موضوعاتی که می‌خواهی بنویسی فکر کن؛ اما این‌گونه


۱. به‌جای نجات‌دادنِ دنیا، بار کوچکی از روی دوش این دنیا بردار. موضوعِ کلی یا مبهم خود را  خرد و شفاف کن؛ برای مثال اگر از دین می‌خواهی بنویسی، مخلوطی از تقوا، معاد، امامت و ولایت، تکفیر، حجاب و... ننویس. همین تقوا را از همهٔ جوانب بررسی کن و درباره‌اش قلم بزن.


۲. نقشهٔ ذهنی یادت نرود. برای مثال دایره‌ای بکش و درونش بنویس آفتابه! حال مانند خورشید خط‌هایی را دور تا دورش رسم کن و جلوی هر خط شاخص‌‌هایی را نام ببر که مهم است. مثلاً رنگ، جنس، کاربرد، تاریخچه، نحوهٔ ساخت و تأثیرش در زندگی. کدام یک از این شاخص‌ها دغدغهٔ تو است؟ همان شاخص یا موضوع را برگزین و با جمله‌ای که لبّ کلامت است، شروع کن!


پی‌نوشت

بخشی از میراث گرانبهای مؤسسهٔ ویراستاران را تقدیمتان کردم.


محمدباقر قنبری نصرآبادی

۱۹:۲۳

۳۰آبان۱۳۹۶

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۶ ، ۱۹:۳۰
محمدباقر قنبری نصرآبادی

دوستِ پدرِ دوستم گفته بود به من استخر، ماساژ، فلان رستوران، ترکیه، جت‌اسکی، سینما و... خیلی حال می‌دهد.

پدرِ دوستم نیز به دوستش گفته بود به من هم فقط «خواب!»


محمدباقر قنبری نصرآبادی
۱۲:۳۴ظهر
۳۰آبان۱۳۹۶

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۶ ، ۱۲:۵۲
محمدباقر قنبری نصرآبادی

قرار بود با تکنولوژی پیشرفت کنم. قرار بود من سوار تکنولوژی بشوم؛ نه آن سوار من. حالا که خوب سواری‌ام را داده‌ام، دیگر از من سواری نمی‌خواهد.


محض اطلاع، دارد زمین و زمینی‌ها را ترک می‌کند. خیلی وقت است بنا به طبیعتش در ماه و مریخ سیر می‌کند.


همین روزهاست که از تو نیز بگذرد و بشود همان رؤیاهایی که ژول ورن خلقشان می‌کرد!


پی‌نوشت

نظرها را هم بخوانید...


محمدباقر قنبری نصرآبادی

۱۹:۰۷

۲۹آبان۱۳۹۶

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۶ ، ۱۹:۱۹
محمدباقر قنبری نصرآبادی

برای راحتی در نوشتن، ابتدا جمله‌ای را بنویس که دغدغه‌‌اش را داری: صاف لبّ‌ کلامت را بنویس.


حالا، انتخاب با تو است که از وسطِ راه یعنی از اصلِ مطلب، به عقب برگردی و صغری‌کبری بچینی یا مصمم ادامه‌ بدهی و به نتیجهٔ دلخواهت برسی.


باید متنی که می‌نویسی سر‌و‌ته و میانه داشته باشد. هم نباید مخاطبت را سرگردان کنی، هم نباید بگذاری که لبّ کلامت در شلوغیِ متن پنهان شود.



محمدباقر قنبری نصرآبادی

۱۶:۰۲

۲۹آبان۱۳۹۶

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۹ آبان ۹۶ ، ۱۶:۱۳
محمدباقر قنبری نصرآبادی

-تو هم به آن چیزی می‌اندیشی که من می‌اندیشم؟

-آره خب!

-من در چه فکری‌ام؟

-آره خب!

-حالت خوبه؟

-آره خب!

-قرص‌هات کو؟

- آره خب!

-نمی‌ری دکتر؟

-آره خب!


برخی اطرافیان من، این‌گونه‌اند!


محمدباقر قنبری نصرآبادی

۲۳:۵۲

۲۸آبان۱۳۹۶

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۸ آبان ۹۶ ، ۲۳:۵۹
محمدباقر قنبری نصرآبادی

می‌ترسم ساعت را ببینم؛

انگار که با ندیدنم شب، صبح نمی‌شود.

اصلاً هراسانم که ساعت از چهار، آن‌طرف‌تر رفته باشد.

آخر خواب، نعمت فراموش‌شدهٔ این روزهای من است.


محمدباقر قنبری نصرآبادی

ساعت را ندیدم!

۲۸آبان۱۳۹۶

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۶ ، ۰۰:۴۵
محمدباقر قنبری نصرآبادی

امروز هم هلال‌احمر بودم. خانم و آقایی تشریف آورده بودند برای تحویل‌دادنِ چندین تخته پتو و چند دست لباس. می‌گفتند که واقعاً این کمک‌ها به دست مردم کرمانشاه می‌رسد یا خودمان راهی شویم؟!


جدا از اینکه مردمی از جنس خودِ شما، جمعیت هلال‌احمر را می‌گردانند و نیز داوطلبانه کمک می‌رسانند، جدا از نیت‌های پاک و دغدغه‌های همین پیشتازان خیّر، به مسئولان می‌خواهم بگویم


یا از دست‌وپای مردم کنار بروید و بگذارید خدمتشان را بکنند یا 

یا به‌ خودتان بیایید و کاری کنید که این اعتماد اجتماعی از بین نرود...


محمدباقر قنبری نصرآبادی
۲۳:۳۷
۲۷آبان۱۳۹۶
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۶ ، ۲۳:۴۲
محمدباقر قنبری نصرآبادی

اگر در پسربودنم شک می‌کنید یا می‌گویید خاله‌زنک‌بازی درمی‌آورم، دیگر از این دست مطالب نمی‌نویسم.


صبح پا نمیشی صبحانه برای شوهرت آماده کنی؟

صبح پا می‌شی صبحانه برای شوهرت آماده کنی؟


گفت‌وگویی دوخطی با دو دریا معنا، از دو خانم، در اتوبوس، روی صندلی پشت سر من، شاید ۳۴ساله و از یک نسل، ساعت ۱۳!


کاش بودید و می‌دیدید که هر دو از تعجب داشتند شاخ درمی‌آورند. بگذریم... من نه فقط صبح‌ها بلکه همیشه خواب را بر شکم ترجیح می‌دهم. البته تا اطلاع ثانوی!


محمدباقر قنبری نصرآبادی

۰۳:۲۷

۲۶آبان۱۳۹۶

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۶ ، ۰۳:۳۲
محمدباقر قنبری نصرآبادی

گرچه این مطلب به‌نوعی تکراری است و طور دیگری نوشته بودمش، ارزشش را دارد که باز هم بخوانیدش.


شما درمانده می‌شوید یا در‌می‌مانید!

گریه می‌کنید یا می‌گریید؟

گوش می‌دهید یا می‌شنوید؟

خواهش می‌کنید یا خواهشمندید؟


اگر همیشه درمانده می‌شوید و گریه می‌کنید، خواهشمندم این سخن را از من بشنوید: از این به‌بعد ایست‌بازرسی برای فعل‌هایتان بگذارید تا دیگر درنمانید و نگریید.


محمدباقر قنبری نصرآبادی

۰۲:۵۴

۲۶آبان۱۳۹۶

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۶ ، ۰۳:۰۳
محمدباقر قنبری نصرآبادی