لحظه‌نویسی‌های روزانهٔ ذهن شلوغ من

البته مرتب و شسته‌رفته

سلام
اولویت اول من نوشتن است؛ نه وبلاگ‌نویسی!
البته نوشتن وسیله است و هدف غرق‌شدن در خداست.
صمیمانه مشتاق نقد‌های شما هستم.

آخرین نظرات
  • ۲۱ مهر ۹۷، ۱۴:۱۵ - سجاد عبدی
  • ۱۴ مرداد ۹۷، ۲۰:۴۲ - خانم جولی لیپن
    چه سالی؟
  • ۲۲ تیر ۹۷، ۱۵:۳۷ - ی دختر دهه هشتادیツ
    :'(

از مسئولیت باشگاه تا مسئولیت زندگی!

دوشنبه, ۶ آذر ۱۳۹۶، ۰۱:۲۲ ق.ظ

دوستم برای معرفی محصولات گیاهی فلان کارخانه جلسه‌ای ترتیب‌ داده بود. قرار بود اگر صلاح دانستم، زیرمجموعه‌اش شوم و نمایندگی بگیرم. او سفارش کرده بود حتماً تشریف ببرم؛ چون همه هستند. منظورش را از همه نفهمیدم!

بیست دقیقه‌ دیرتر به جلسه رسیدم. وارد اتاق که شدم اعضای هیئت رئیسهٔ باشگاهمان را دیدم‌. این اعضا، برای جلسه‌های باشگاه یکی‌درمیان پیدایشان می‌شد... همان‌جا جلسهٔ هیئت‌مدیرهٔ باشگاه را برگزار کردم‌!

دوستم به روایت من


محمدباقر قنبری نصرآبادی

۲۰:۴۷

۵آذر۱۳۹۶

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۶/۰۹/۰۶
محمدباقر قنبری نصرآبادی

نظرات  (۳)

ته پست تمام معادلاتمونو بهم میزنه :-))
پاسخ:
همین است که می‌گویید!
:-))
ای وای من 
این اخرشو دقت نکردم؛خب دوستتون شبیهه معلم ریاضی ماست (و بازهم ایموجی خنده که اینجا ندارد)
پاسخ:
دومین چالش جدی عمرم را خواهم گذاشت.
دومین چالش مؤسسهٔ ویراستاران است.
تا آن موقع من هم ایموجی خنده می‌خواهم.
:-)))
معلم ریاضی‌ها همه‌شون گل هستند؛ فقط گل نه بیشتر!
منشأ امید به زندگی من بودند...
:-)
چرا اینجا ایموجی خنده ندااااااااااااااردددددددددد


شما دقیقا شبیهه معلم ریاضی ما هستید!فکر کنید ما زنگ اخر با ایشون کلاس داریم و زنگ دوم نشستیم تو کلاس زنگ تفریح که میخوره ایشون میاد تو کلاس!میگه یکی بره یه پارچ اب بیاره شمام بتمرگین میخوام درس بدم :|

سنگ کلیه گرفتیم :/
پاسخ:
دوستِ دوستم جلسه‌ای ترتیب داده بود
و دوستم آن جلسه را دست گرفته بود.
:-))
من فقط راوی بودم...
گناه دارم من!
:-))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی