لحظه‌نویسی‌های روزانهٔ ذهن شلوغ من

البته مرتب و شسته‌رفته

سلام
اولویت اول من نوشتن است؛ نه وبلاگ‌نویسی!
البته نوشتن وسیله است و هدف غرق‌شدن در خداست.
صمیمانه مشتاق نقد‌های شما هستم.

آخرین نظرات
  • ۱۴ مرداد ۹۷، ۲۰:۴۲ - خانم جولی لیپن
    چه سالی؟
  • ۲۲ تیر ۹۷، ۱۵:۳۷ - ی دختر دهه هشتادیツ
    :'(

آرزو بر جوانان عیب نیست

جمعه, ۳ آذر ۱۳۹۶، ۰۹:۳۶ ب.ظ

دلم می‌خواست بابایِ مدیرم دستم را می‌گرفت و می‌برد به آپارتمانم من را معرفی می‌کرد: پسرم، آپارتمان.

آپارتمان، پسرم!

البته مامانِ مدیر هم قبول است...


محمدباقر قنبری نصرآبادی

۲۱:۲۶

۳آذر۱۳۹۶

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۶/۰۹/۰۳
محمدباقر قنبری نصرآبادی

نظرات  (۷)

:)
پاسخ:
بابای متخصص و جراح هم خوب است؛
اما کارشناس مسائل خاورمیانه
باید فکرهایم را بکنم...
:-))
۰۴ آذر ۹۶ ، ۰۰:۳۹ یک مسلمان
الان دارین خواهش می کنین؟
بزارین روش فکر کنم:)
پاسخ:
شما مدیر محترم ادارهٔ بوق
کمی به فکر ما باشید خب!

گناه داریما...
:-))
۰۴ آذر ۹۶ ، ۰۰:۳۳ یک مسلمان
ویراستار نیستم ولی کژتابیش به حدی بود که اگه جایی مشغول به کار بودین و من مدیرتون! قطعا فردا حکم اخراجتون رو تقدیمتون می کردم:)
پاسخ:
یعنی اگر کارمند بودم و حقوقم ۹۰۰هزار تومان و بدون مزایا. باز هم اخراج؟!
:-)

ی وق ب زحمت نیفتین اونوق😄
ارزویی بسی جالب!!!
پاسخ:
آخه فقط آرزو بود!
:-)
آرزوی راحت، بهتر است که!
:-))
۰۴ آذر ۹۶ ، ۰۰:۲۹ یک مسلمان
مامانِ مدیرم کژتابی داشت!!!! :)
پاسخ:
ویراستار هستید؟!
سخت‌ بود نوشتن.
سخت‌تر شد!
:-)

منشأش فشرده‌گویی بود.
می‌خواستم «ک» موصول نیاورم.
من دلم میخواست مامان دکترم دستمو بگیره ببره بالا سر مریضا بگه بعد من وظیفه توهه ها

یا بابای کتابدارم ببرتم وسط کتابفروشی و کتابخونه بزرگ و مجللش بگه دخترم همشون ماله خودتن
پاسخ:
چه آرزوهای پاک و معصومانه‌ای داریم...
:-)
ان‌شاءالله بهش برسیم.
^_^
پاسخ:
دل است و هوسش،
سر است و سودایش!
:-)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی