لحظه‌نویسی‌های روزانهٔ ذهن شلوغ من

البته مرتب و شسته‌رفته

سلام
اولویت اول من نوشتن است؛ نه وبلاگ‌نویسی!
البته نوشتن وسیله است و هدف غرق‌شدن در خداست.
صمیمانه مشتاق نقد‌های شما هستم.

آخرین نظرات
  • ۲۱ مهر ۹۷، ۱۴:۱۵ - سجاد عبدی
  • ۱۴ مرداد ۹۷، ۲۰:۴۲ - خانم جولی لیپن
    چه سالی؟
  • ۲۲ تیر ۹۷، ۱۵:۳۷ - ی دختر دهه هشتادیツ
    :'(

قسمتِ خوش ماجرا

شنبه, ۶ آبان ۱۳۹۶، ۱۱:۱۲ ب.ظ

سرباز!

قربان، بله قربان؟!

پیش به‌سوی جنگل...

قربان، بله قربان!

قد....م رو!

هَک هُپ هِک!


فرمانده‌‌مان بخش‌بخش و از بلندگوی حلقش، عهده‌دار نظم قدم‌های من است.

من نیز در پاسخ به اینکه اراده‌ام را در خوابگاه جا نگذاشته‌ام و افق ترسیم‌شده‌ را می‌بینم و گوش‌هایم هنوز سنگین نشده است، پایم را محکم‌تر بر سر زمین می‌کوبم. از دادوفریادهای فرمانده و قدم‌های من، قلب سربازهای دشمن همچنان می‌لرزد؛ ولی جنگل همچنان در آرامش خود غرق است. گویی از یک دقیقهٔ دیگرش هیچ خبری ندارد...


[مخاطب محترم، نویسنده با شما صحبت می‌کنه. اگر امیدواری که این ماجرا قسمت خوش هم دارد، باید اعتراف کنم که من طرفدار هیجانم!  تمام...]


[(برادر نویسنده ضربه‌ای به سر وی وارد می‌‌کند و کنترل داستان را بر عهده می‌گیرد.)

مخاطبانِ محترم، من دیوید، برادر جرج هستم. واقعاً رسیدیم به قسمت خوش ماجرا. فرمانده و سرباز برای کندنِ علف‌های هرز می‌روند‌. این دستور را در جنگل، به فرمانده ابلاغ می‌کنم.]


سربااااز!

قربان، بله قربان!

بیلچه را دربیار.

قربان، بله قربان!



[(پس از به‌هوش‌آمدنِ نویسنده و کشتن بردارش)

مخاطب نیمه‌محترم این داستان مال خودمه. نه دیوید و نه شما، حق دخالت ندارید. من با دشمن وارد جنگ می‌شم.]


سرباااااااااااز!

قربان، بله قربان؟!

آتش!

قربان، اما قربان...


محمدباقر قنبری نصرآبادی

۱۹:۱۲

۶آبان۱۳۹۶

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۶/۰۸/۰۶
محمدباقر قنبری نصرآبادی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی